

بر پیشانی نقش قدیمی یک الهه،
بر دست شمایل خدایی نو
چیزی شبیه فرشته بر شانه،
چیزی شبیه فاجعه در چشم.
مرده کبوتری دارد مرد
و مرده قلبی زن،
دخترک اما زنده روحی است
در آغوش خاک.

یکی از نخهای عروسک خیمه شب بازی پاره شد. عروسک گردان یه نگاهی بهش انداخت، دیگه ارزشی برایش نداشت. یه راست رفت تو سطل گوشه اتاق فقط به خاطر اینکه یکی از نخهاش پاره شده بود!!!
زویا ابراهیمی
دوباره اینجا که حنجره آغشته به زنجیر
و زنجیر آلوده به فریاد
و نعره های بودن را شلاق سکوت آغشته به حبس،
بوی گل های مریم
زخم چاله های مرا به آغوش می کشد.
زویا ابراهیمی
صدا، معجزه، باران حضور تو
اینها شروع شتابان غصه است
باران دگر حضور تو نیست گریه است.
میان خرده تصویرهای چشم
زنی نشسته بر خزان روح،
به دستها
کوک شل های بی دوام
اشک می زند.
به جسم می کشم،
جسد وبال گردنم.
به روح می کشم
حیرتا!
فوران عشق است
بر صورت جسم.
لحظه ای سکوت
و این منم
دوباره سبز سبز
چهره از عشق
پاک می کنم.
آغوشت را بگشای و تنگ در آغوش بکش
هر آنچه را که به سویت هجوم می آورد
شاید که خنجری ست یا حتی مرگ و یا لبخندی،
تو آغوشت را بگشای تا بیاموزی چگونه زیستن را
تنگ در آغوش می کشمت ای عشق
چرا که تو نیز این دقایق را زیسته ای
اما، همیشه خنجرت از پشت بدل می نشیند.